تبليغاتX
majaleh-iran - شعر نو

majaleh-iran

مقاله . نقطه نظرها -جوک-شعر - خبر- آشپزی-مد -زیبایی -بهداشت - joke

شعر نو

شعر از فروغ فرخزاد

پرواز را به خاطر بسپار



دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار



پرنده مردني است

 



 

سهراب


اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت

 

 


دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم


قبله ام یک گل سرخ


جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من



شعرنو از فروغ فرخزاد


به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد



به جويبار كه در من جاري بود



به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند

به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من



از فصل هاي خشك گذر مي كردند



به دسته هاي كلاغان



كه عطر مزرعه هاي شبانه را



براي من به هديه مي آوردند



به مادرم كه در آينه زندگي مي كرد



و شكل پيري من بود



و به زمين كه شهوت تكرار من درون ملتهبش را



از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد

مي آيم مي آيم مي آيم



با گيسويم : ادامه بوهاي زير خاك



با چشمهايم : تجربه هاي غليظ تاريكي



با بوته ها كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار



مي آيم مي آيم مي آيم



و آستانه پر از عشق مي شود



و من در آستانه به آنها كه دوست



مي دارند



و دختري كه هنوز آنجا



در آستانه پرعشق ايستاده



سلامي دوباره خواهم داد


شعر نو از فروغ فرخزاد

پرنده فقط یک پرنده بود

پرنده گفت : چه بویی چه آفتابی
آه بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک
پرنده فکر نمی کرد
پرنده روزنامه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد
پرنده آه فقط یک پرنده بود

دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم

خورشيد خانم آفتاب كرد
كلي برنج تو آب كرد.

 


خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله كرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.


از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم .

قسمتی ار شعری در آدرس

http://www.shaereh.blogfa.ir




+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:47  توسط نویسنده  | 

 
-------------- ==== توجه آمار قبلی به علت نامعلومی از بین رفته است این آمار نسبتا جدید است --------------------