شاعره های امروز
ادامه مطلب
مقاله . نقطه نظرها -جوک-شعر - خبر- آشپزی-مد -زیبایی -بهداشت - joke
بیدار شو
بیدار شو
ای خفته
در خواب های خرگوشی.
در هیچ
خانه ای
هرگز تو
صاحب خانه نیستی.
مهمان
همیشه مهمان است
و
صاحبخانه همیشه حق دارد
حتی اگر
با کفش های
زره ای بر روی قلب کوچک تو راه میرود.
در خانه اش
گاهی تو را باید اضافه ببیند
شاید تو بایستی درخانه ات رشد میکردی .
در خانه ات به آفتاب نگاه نکردی؟
و پای پیاده
به خانه های دور به سرزمین خیالی
برای رسیدن به نور مهتابی با شتاب دویدی
افسوس ، بطالت خود را به اثبات رساندی

وقت بازی تو حیاط
کنار پاشوره ی آب
خیره به ماهی ها بودم

در هر خط دستانت
جای پای روزگار مانده است
دستهایت که هستی تو در آن موج میزند
دستهایت که کتابچه خاطرات توست
دستهایت که نگین عقیقش
پیوند به اصالت است
دستهایت
دستهای مهربان تو
که چون آینه زندگی است
دستهایت را
بیشتر از همیشه دوست میدارم
و جقدر دلم میخواست
که دستهایت
در دستهای کوچک من گرم میشدند
شعر از خانم پریسا -ب

جاده پنهان بود پشت پیچ ها
و دل من بی خبر از نیش ها
ساده بودم خود به غم میباختم
از ندامت خاطره می ساختم
نوشته برای جاده
از خانم پریسا - ب
خانم پریسا -ب این شعر ها را درباره عکس ها یی در وب فرشته فیلم نوشته اند



دو برداشت از یک عکس
برداشت یک
بنگر به کوه و دشت
زیبا تراز بهار
در زیر آفتاب
با این همه سکوت
تکرار میکنند
بی بار مانده اند
بی یار مانده اند
از خاطرات سخت
بیمار مانده اند
باور نمیکنند
حتی بهار را .......
برداشت دو
باد بهار چنان وزید درخت ها
در آغوش سرد کوه
بی برگ
بی جوانه
بی بار
تا آسمان میروند تا دور دور .
آنان
چو مردگان
عریان ،
خالی
از نشانه های بهار ،
تنها ، و نا امید
میشمارند روز ، روز.
شعری از خانم پریسا . ب (شاعره ) در باره عکس
♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣ ♣
نگاه کن در آغوش سرد کوه
ویرانه گشته ام
نگاه کن
که هستم اما چو هیچ ها
در سزمین پوج کوه ها
افسانه گشته ام
نگاه کن
از یاد برده ام حتی بهار را
حتی صدای بلبلی از راه دور را
در هستی پاییز ادغام گشته ام .
نگاه کن تصویر آواز سرد را
انجا که میتوان شنید حتی سکوت را
در دام سنگ ها بیچاره گشته ام .
نگاه کن
شاید ،
به معنی غربت برسانی
تو هوش را .
اینسان ، به معنی واژه مغلوب گشته ام
زندگی سخت و طاقت فرساست
این تماشاگریم جان فرساست
انتطارم همه تا فرداهاست .
پشت فرداهایم
بی چراغی پیداست .
شعرها از خانم پریسا .ب

دل غروب از ابرهای بیمار آسمان
چرکین نشسته است
نگاه کن خورشید
چگونه فاش میکند
سیاهی زمین را در ابر
نگاه کن
چگونه زمینیان بی ایمان
ترسیم کرده اند سیاه را
در سرنوشت ابرهای سپید ناز
نگاه کن
از ورای این ابرهای بی هویت
آسمان و خورشید را
زیبا تر از خیال و ترسیم آدمی
نگاه کن
که زشت کاری من و تو
بر زمین و آسمان
در کنار زیبایی ها تحقیر میشود
و من چنین است که ایمان میاورم
به زیباترین زیبایان
به او که عشق را به من می بخشد
تا از دریچه کوچک قلبم
یک پنجره به عالم هستی
بروی تمامیت زیبایی ها
و هستی عالم گشوده شود
نگاه کن
چگونه غروب با سپیده دمان
در رقابت است
چه لذتی است وقتی غروب را مینگرم
و با شوق دلبریش عاشقانه به رویا میروم
شعری از پریسا ـ ب ( شاعره ) در باره عکس

میرود تنهایی
با همه قدرت خود
بی نیاز از من و تو
میرود تا برسد بر مقصد .
نگران میمانم
وای اگر او نرسد
دل او میشکند ...
دل من میمیرد
از غم کوچک او
که دلش را شاید
تاب تحمل ها نیست.
سخت تر از همه این است
که من میدانم
در همان پیچ ، دلش میشکند
در حضور یک تصادف با عشق .
شعر از پریسا - ب

میکنم بر دست این انگشتران
تا فروشم چند تایی بهر نان
کاش دستانم جوانتر میشدند
تا خریداران فراوان میشدند
بی کسم بی خانه و کاشانه ام
بی نصیب آواره و آزرده ام
آی ای آزادگان پر توان
بر من مسکین نبودید مهربان
میکشم هر لحطه یک آهی بلند
دارد این دل داستانهایی ز بند
من کشیدم دردها از دوستان
من که خود بودم زمانی دل ستان
دردها را من چه آسان یافتم
ناخرد بودم که دل میباختم
من پشیمانم پشیمانی چه سود
روزهایم رفت و شد عمرم چو دود
نوشته برای فروشنده دستفروش انگشتر
از خانم پریسا -ب
سایه
در کوچه باغ های کاشان
خشک باد می گریخت
از آغوش آن کویر.
و در کوچه باغها
با گرمیش لبان خشک شده ام را نوازش میکرد
چند فرسخ دورتر
درکوچه های شهر
زیر هزاران انبوه سیم
سایه بود ...
و میشد روز را در سایه ها
در زیر سیم ها قدم زد
انگار که شهردار فراموش کرده بود
جایی برای قدم زدن ما لازم است
جایی پراز درخت
جایی خنک مانند بازار شهر
که سقفش مرا بیاد اجداد هایمان میبرد
که چه مهربان... سقفی گذاشتند
جایی برای خود را یافتن
جایی برای مردمان خسته از چمپاته زدن در سایه
جایی برای راه رفتن در سایه
جایی قشنگ
که چشم هایمان آزار نیابند
جایی پرا ز سایه با یک فواره آب
جایی برنگ روشن
قرمز ، نارنجی ،....
نه این سیاه چال پر زسیم .
امید من امروز قد کشیده است
امید من امروز قد کشیده است
و از این تیر چراغ برق هم بالاتر است
بالا میرود بالاتر
تا به آسمانی روشن
تا به ستاره ای که مال مردم خوب است
میرسد
و ناگهان مثل خاطرات این دیوار
که درحقارت این کوچه خاکی گم میشوند
فراموش میشود .
در کوچه های اندوه خاطرات من
در کوچه های پر شده از فریاد
و مرده هایی که به سو کشیده میشدند
جایی برای تکیه کردن روحم نیست .
حس میکنم هزار بار در جنگ مرده ام
من که ازدوردستها به یک خبر قلاب زندگیم را میکوبیدم
و در تمام لحظه ها صدای گلوله را احساس میکردم
چقدر دلم میخواست میدانستم
آیا کسی در این دنیای راستگویان
برای کودکان زنده در جنگ گریه میکند ؟
اجساس میکنم
که دنیا وارانه میشود
و شاید در این وارانه ها سری است
که امید من قد کشیده است
شعرها از خانم پریسا . ب (شاعره )